تبليغاتX
دلم خیلی ازت گرفته امین
تموم حرفایی که دلم میخواست بدونی نشد
خوب تا اونجا گفتم که کیوان زنگ زد

شکه شدم

اصلا نمیتونستم حرف بزنم

تموم حرفایی که بهم زده بود تو ذهنم مانور میدادن

گفتم چیزی جا انداختی صفتی مونده که باید بهم بگی

بگو من آمادگیشا دارم

گفت آروم باش نسی

خندم گرفت

گفتم یه جنده هیچ وقت آروم و قرار نداره

گفت راجب نسیمم درست حرف بزن

گفتم نسیمت؟کدوما میگی؟من دستمال این و اون بودم.مگه نه؟چجوری نسیم توام

گفت نسی خفه شو من حالا یه چیزی گفتم

مامانما که میشناسی

نذاشتم حرف بزنه گفتم نه من فقط تورا میشناختم

دلم به تو خوش بود و تو گند زدی

گفت میخوام ببینمت میخوام از دلت در بیارم

گفتم نه اصلا حرفشا نزن

کلی قلمبه سلمبه بارم کرد و خرم کرد که برم پیشش

گفتم باشه

قرارشد صبح چهارشنبه ساعت 10 دروازه تهران باشیم که باهم بریم شاهین شهر خونه مسعود دوستش

خیلی مردد بودم به رفتم حتی صبح تازه 9.15 از خواب پاشدم و گفتم اینا بهونه میکنم و نمیرم و زنگ زدم گفتم

نمیام

خواب موندم

تا میام کاراما بکنم دست کم 1ساعت میتوله گفت

هرچیقدر بخوام منتظرم میمونه

و من باز خر شدم

خلاصه که کاراما کردم و تا رسیدم بهش 11 بود

باهم سوار تاکسی شدیم و رفتیم سمت شاهین شهر

تو راه هیچی نگفت و گفت میخواد فیس تو فیس باهم بحرفه و سفتس ازم عذر خواهی کنه

منم هیچی نگفتم

رسیدیم خونه مسعود

همینکه پاما گذاشتم تو دلشوره گرفتم

حالم اصلا خوب نبود

نشستم

صدای قفل کردن درا شنیدم از جام پاشدم

زل زدم به کیوان

هیچ وقت سابقه نداشت

گفتم درا چرا قفل میکنی

گفت بشین کاری با اینا نداشته باش

از چشماش حس بد میبارید تو کل خونه

کیفما برداشتم و گفتم میخوام برم و رفتم سمت در

دستما بردم سمت دستگیره در که کیوان هولم داد و من باسر رفتم تو میز وسط اتاق

سرم خون میومد و من حتی جون بلند شدنم دیگه نداشتم

همونجا ولو شدم و کیوان چونما گرفت و سرا گرفت بالا و صورتشا آورد تو صورتم و تف کرد تو صورتم و گفت امروز

ج این 1سالا که من تو روی همه واستادم واستا میدی بهم

باورم نمیشد کیوانه که اینجوری باهام میحرفه

گریه ام گرفت

گفتم اشتباه میکنی کیوان

دم دهنما گرفت و گفت صدام در بیاد همینجا خاکم میکنه

خیلی ترسیدم

تا دستشا برداشت شروع کردم داد بیداد

تا جایی که میخوردم زدم

انقدر زدم که صداسگ میدادم

تموم تنم کبود بود

همینکه چشماما باز کردم دیدم کیوان و مسعود لخت بالا سرم واستادن

خیلی ترسیده بودم فقط التماس میکردم و اون 2تا عوضی اصلا به حرفام توجا نمیکردن

خلاصه که هربلایی که فکرشا کنید سرم آوردن

اونم 2تایی

و من بعد از کلی التماس و خواهش بلاخره ساعت 6 از اون جهنم اومدم بیرون

تموم تنم درد میکرد

نای راه رفتن نداشتم

یه تاکسی گرفتم و رفتم خونه دوستم

میترسیدم برم خونه

اونجا همه چیا واس سحر گفتم چقدر 2تایی زار زدیم

هول و هوش 11 رفتم خونه

نه باکسی حرف میزدم

نه غذا میخوردم حتی از بابامم میترسیدم وقتی میومد طرفم

ومن 4سال تموم همینطور بودم

تا امین

که بعد از 4سال بازم نتونستم خاطراتما فراموش کنم و همه عقده کیوانا سر امین خالی کردم و اون هیچی نگفت

و وقتی که تونستم باز بهش اعتماد کنم اون تلافی کرد

که حق داشت

راستی پسر همسایمون پیارسال خودکشی کرد

تو وصیتنامش از من عذر خواهی کرده بودش

اما من نمیبخشمش

هیچوقت

و کیوان پارسال برگشت وقتی که با امین بودم و با اینکه قبولش نکردم باز 1بار دیگه رید تو زندگیم و امینا گرفت

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم شهریور 1390ساعت 13:27  توسط نسیم  | 

سلام دوست جونیامببخشید این قسمت خیلی اذیتم میکرد

خوب تا اونجا گفتم که آرش به کیوان گفت مامانش زده تو گوشم و کیوان همون وسط دم کلانتری سرما

 گرفت بالا و گفت خودم سر جاش میشونمش

من هیچی نگفتم و با آرش و مامانش تاکسی گرفتیم رفتیم خونهفردا صبح باز رفتیم سید علی خان

(کلانتری ۱۳)خوشبختانه تا ما رسیدیم اونا رفته بودن و ما جدا رفتیم دادگاه و جریمه دادیم و تعهدم دادیم

 و همه چی تا اینجاش بخیر گذشترفتیم باز کلانتری که شناسنامه  ها را آزاد کنیم

رئیس کلانتری صدام زد و گفت دست از سر پسر خانوم داماد زاده بردار

خیلی بهم برخورد

گفتم من کاری باهاش ندارم.اون دائم دنبال منه اونه ادعا عاشقی میکنه

گفت پس مامانش ۱چی دیگه میگه

گفتم اون با خودشم حتی مشکل داره

بعد از دادگاه کیوان رفت رشت.زنگ زدم رو گوشیش

سوسن ج داد

گفتم کیوان هست

گفت دست از سرش بردار این حرف خودشه

گفتم پسر گنده وکیل وصی نمیخواد بده بهش گوشیا تا خودش بگه

قطع کرد

۴روز بعد کیوان با ۱خط ایرانسل بهم زنگ زد و گفت داره میاد اصفهان و آدرسمونا گرفت که بده به مامانش

 واس تحقیقات بیان

اونم چه تحقیقاتی....

کیوان اومد اصف اما هم دیگه را ندیدیم

خیلی کمم با هم میحرفیدیم

تا اینکه یه روز زنگ زد بهم و هرچی از دهنش در اومد نثارم کرد و گفت تو جنده ای میخواستی خودتا بند

 من کنی و این همه پاکی و نا بلدی ادا اصول بود که سر من در میآوردی

داغون بودم

هر چی گفتم چی شده هیچی نگفت

۲.۳ساعت بعد زنگ زدم بهش گفتم لاقل بگو چی شده بهم...ازت معذرت خواهی ام حتی نمیخوام

گفت برو از محمد جونت بپرس

گفتم محمد کیه

گفت خودتی

گفتم عوضی بگو محمد کیه

گفت پسر همسایتون

همونکه ۲ساله باهاش رفیقی و همه کار باهاش کردی

.

..

جهنم شروع شد

گفتم کیوان دروغه به قرآن من تا حالا با اون حرف نزدم ختی اون ۱ معتاد بیشتر نیست

در حد من نیست که بخوام با هاش بحرفم

گفت نه..محمد پردتا زده و تو زنشی منم دیگه بات کاری ندارم

داشتم خفه میشدم

گفتم باشه و قطع کردم

.

.

.

همینجوری روزا میگذشت

من هر روز داغون تر از دیروز بودم

تا اینکه حدودا ۱ماه بعد گوشیم زنگ خورد

بله؟

کیوانم

.

.

.

...........................................................................

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم شهریور 1390ساعت 17:40  توسط نسیم  | 

خوب ادامش

گفتم فکر کردم کیوانه

گفت من و کیوان نداره به من بگو

گفتم الوعده وفا سوسن جون من ۱قولی دادم و سرش واستادم تا جایی که قول داده بودم

گفت خوب؟

گفتم خوب که خوب قرار بود اسم کیوان که در اومد شما ۱کارایی بکنین اگه زیر اینم نزنی

گفت ها...قضیه خاستگاری

هیچی نگفتم

گفت آخه چه انتظاری داری من بیام به خانواده تو بگم پسرم تازه دانشگاه قبول شده؟

نمیخندن بهم

خودت روت میشه به بابات بگی...تو بابات مهندسه...دست کم انتظار داره دخترشا ۱ درس خونده بگیره حالا مهندسم نه

گفتم هم شما و هم من میدونیم که مشکل این چیزا نیست و قطع کردم

شب کیوان بهم زنگ زد و من همی چیزا بهش گفتم

از اون روزی که مامانش زنگ زد بهم تا همون روز ظهر

خیلی جا خورد

گفت اومدم تعطیلات ترمیم میام حتما میام پیش مامانت اینا حتی اگه شده تنهایی

منم طبق روال خر شدم

۲.۳ماه اوضاع به بدترین روال ممکن گذشت

و بلاخره کیوان اومد اصفهان

و سوسن دیگه حتی اجازه نمیداد ما هم دیگه را ببینیم

خیلی روزای بدی بود

گوشی کیوان دست سوسن بود و خیلی سختمون بود

۱روز دلا زدیم به دریا و به کیوان گفتم حتما که نباید خونه باشیم

میریم بیرون

کیوان ماشین مامانشا دودر کرد و ما رفتیم بیرون اومدیم از بوستان سعدی رد شیم که گشت ایست داد

فقط همینا کم داشتیم

هرچی اسرار و التماس کردیم که نبرنمون بردند

من پیش خودم گفتم سوسن حتما از فرصت استفاده میکنه و وقتی ماماتنم اینارا دید کلی چرندیات میگه که منا خراب کنه واس همین زنگ زدم خواهرم

اونم شناسنامه من و مامانما داد به دوست پسرش با مامانش اومدن منا ازاد کردن

اون وقت که تو بازداشتگاه بودم

آوردنم بیرون گفتن ۱خانومی کارت داره

رفتم بیرون

سوسن بود

زد زیر گوش من و گفت مگخ نگفتم باهم جایی نرید کاری نکنید به چه حقی پسرما هوایی کردی

منکه گفتم اگه به حرفام گوش کنی میام خواستگاریت

گفتم آخه

گفت اخه بی آخه فکر کیوانا از سرت بنداز بیرون نسیم

دنیا رو سرم خراب شد

دلم میخواست همونجا بمیرم

شب که داشتم آزاد میشدم باهم آزاد شدیم به کیوان گفتم دستت درد نکنه

و گریه ام گرفت

سوسن قند تو دلش آب میشد از حال من

کیوان گفت چیشده؟

گفتمهیچی

آرش دوست خواهرم گفت

سر تو از مامانت سیلی خورده

کیوان مرد...داغون شد

............................................

اعصابم خیلی خورده زود میام

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم مرداد 1390ساعت 18:33  توسط نسیم  | 

خوب.حالدون چیطوره؟

اونایی که از اوضاع با امین پرسیدن باید بگم معمولی رو به خوب

خوب تا کجا گفتم؟

ها

رشت!

گفتم مگه نگفتی نمیری؟

گفت عزیزم که یهو سوسن گوشیا ازش گرفت و گفت ما تو صف ثبت نامیمو کار داریم و قطع کرد

داشتم میمردم دیگه ...میخواستم خفه اش کنم

تو همین هین یه میس از کیوان بهم خورد تو دلم کلی ذوق کردم و سریع شمارشا گرفتم

۲تا بوق خورد و گفت دستگاه مشترک مورد نظر خاموش است

غصه همه زندگیما گرفت دائم حرفاش یادم میومد که نسی من بی تو عمرا برم و مامانم هیچ کاری

 نمیتونه بکنه و تصمیم گرفتم تا زنگ زد همه چیزا خیلی زود و سریع تموم کنم و بهش بگم آدمی که

 نمیتونه اختیار گوشیشا داشته باشه نمیتونه از زنشم محافظت کنه و اینا بهونه کنم و تموم کنم

هول و هوش ساعت ۳و ۴ بود که زنگ زد و انقدر زبونریخت که من نتونستم حتی ۱کلمه از حرفایی که

 مروز کرده بودما بهش بگم

sistemam ghatiye zud miam minevisam


خوب اومدم که بقیشا بنویسم

جز ۱ بله دیگه من هیچی نگفتم

شروع کرد به زبون ریختن و از رشت تعریف کردن....همینجوری تعریف میکرد که وسط حرفاش گفت خونه

ام کوچیکه اما خیلی خوبه.....

جا خوردم چون باهاش شرط کرده بودم اگه ۱درصد خواست بره میره خوابگاه

تو دلم گفتم بیا نسیم جون اینم یکی دیگه

سریع خدافظی کردم و قطع کردم و از خونه زدم بیرون و گوشیما نبردم به امید اینکه شب که میام ۱عالمه

 زنگ زده و ۱عالمه دنبالم گشته

هول و هوش ۱۰ بود اومدم خونه و شیرجه زدم رو گوشیم

نه زنگ نه میسکال حتی و نه حتی اس ام اس

بازم هیچی نگفتم تا آخر شب که ۱ اس ام اس واسم اومد

کیوان بود

خوب بخوابی فرشته جونی

دلم میخواست بزنم تو اون دهنش با این حرف که خون بالا بیاره

زدم باشه و خوابیدم

فرداصبح از خواب پاشدم و گفتم نسیم تو باید تکلیفتا با خودت لاقل ۱سره کنی

گوشیما برداشتم و کیوانا گرفتم

زنگ زدم و کلی بهش قر زدم و عصبیش کردم گفتم تا اون نیست منم خاموش میکنم و راحت تر از چیزی

که فکرشا کنه فراموشش میکنم.گفتم قول دادی بهم تا اسمت در اومد نامزد کنیم و حالا واس خودت

خونه مجردی گرفتی اونور دنیا و منا یادت رفته و گوشیا قطع کردم

۱۰ دقیقه بعد گوشیم زنگ خورد

بله؟چی میگی؟چی میخوای؟

از مامانت اجازه گرفتی و به من زنگ زدی؟

اون ور خط سوسن گفت سلام

....................................

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم مرداد 1390ساعت 12:7  توسط نسیم  | 

معذرت میخوام ۱چند وقتی نشد بیام وب

خوب تا اونجا گفتم که که تلفنم  زنگ خورد

بله بفرمایید

سوسنم...مامان کیوان

۱چند لحظه سکوت

بله جونم بفرمایید

جونت سلامت خواستم هم صداتا بشنوم هم ۱چیزی بت بگم

مرسی بفرمایید

تو کیوانا میخوای؟

سکوت.....

آخه اون گفته عاشقته خواستم بگم اگه میخوایش.....نگفتی میخوایش یا نه؟

خوب آره

پس باید ۱کاری کنی که دانشگاه قبول شه بعد من میام خاستگاریت نسیم جون

حتی نذاشت من حرف بزنم

گفت خدافظ و قطع کرد

تو شک بودم شروع کردم شماره گرفتن

اشغال

اشغال

اشغال

الو کیوان

اون طرف خط کیوان گفت واس چی زنگ زدی خونمون

شکه شدم تو دلم گفتم بذار ماماتنشا که که نکنم گفتم شمارهارا جا به جایی گرفتم

گفت کسی که چیزیت نگفت

گفتم نه....دیوونه ای؟

گفت پس چکار داشتی؟

گفتم میخواستم حالتا بدونم

قطع کردم

از فرداش تموم فکرم دانشگاه قبول شدن آقا بود

و کلاس کنکور رفتن آقا......دیگه خیلی کم میدیدمش...خیلی کم زنگ میزذم اس نمیدادم تا نمیداد و

کلی ازش فاصله گرفتم تا  شد روز کنکور

رفت داد و اومد و گفت خیلی خوب شد

دیگه همش پیشش بودم جبران همه روزایی که از هم دور بودیم دائم باهم بودیم از اونجایی که سوسن

 هروقت من اونجا بودم حتی  اجازه نمیداد ما دو کلمه خصوصی حرف بزنیم ۱چند باری رفتیم خونه یکی

 دوستاش که اسمشا یادم نیست اونم با دوستش بود ۴ تایی خل بازی

خلاصه که نتایج کنکورا زدن و قبل از اینکه ما بفهمیم چی به چیه سوسن واس کیوان شهر و رشته

انتخاب کرد

اوضاع خیلی خوب پیش میرفت و ما روز به روز وابسته تر میشدیم و کیوان هروز از عروسی مون میگفت از

 بچه هامون از اینکه حاظر نیست سر کاری بره که از من دور شه

توی همین روزا بود که ۱ روز ظهر گوشیم زنگ خورد

بله؟

سوسنم عزیزم لباس بپوش بیام دنبالت بریم خونه ما

منم گفتم باشه و حاظر شدم

در ماشینا که باز کردم دیدم سوسن ۱جعبه شیرینی دستشه میخنده

گفتم چیه مامان؟خوشحالی؟

گفت کیوان قبول شده و من انقدر خوشحال شدم که حتی نپرسیدم چی و کجا

رفتیم خونه من پریدم کیوانا بغل کردم و گفتم دیدی قبول شدی؟

۲تایی داشتیم ذوق میکردیم که سوسن گفت من خودم ۱کم وسیله دارم بعد که خونه گرفتیم مابقی وسائلا از رشت میخریم

تو دل کیوان خشکم زد

گفتم رشت؟کیوان مامان گفت رشت؟

کیوان همینجور منگ به مامانش نگاه میکرد و منم اشک تو چشمام جمع شده بود

نمیتونستم حرف بزنم از بغض

گفت آره رشت...مترجمی زبان

کیوان من من کرد و گفت نه من نمیرم نسیم چی؟

من هنوزم بغض کرده بودم گریه میکردم

سوسن گفت مگه دست خودته باید بری

من با بغض زدم از خونه بیرون ....

کیوان پشتم اومد و وسط کوچه بغلم کرد وگفت دیوونه من بدون تو جایی نمیرم

دلم میخواست بمیرم

گفتم میری کیوان قسم میخورم که میری

.

.

.

چند ماه بعد کیوان رفت....بدون اینکه به من بگه

صبح زنگ زدم

الو کجایی؟

رشت

رشت؟

آره اومدم ثبت نام

مگه نگفتی نمیری؟چرا بهم نگفتی؟

....................................................

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم مرداد 1390ساعت 13:36  توسط نسیم  | 

خوب تا اونجایی گفتم که مامانش اومد  و من از اونجایی که دیدم لباسام بیرونن مجبور شدم برم بیرون

رفتم بیرون و سرما انداختم پایین و گفتم سلام

یه نگاه انداخت سر تل پای من یه نگاه سرتا پای کیوان و رو کرد به من گفت به به علیک سلام

منم یه زیر چشمی به کیوان رفتم و خودش فهمید که کشتمش تنها گیرش بیارم تو همین گیر و دارا بود

که من به کیوان زل زده  بودم و کیوان داشت از خجالت میمرد مامانش یهو بلند بلند به کیوان گفت دختر

از این زشتتر نبود؟

من یهو شکه شدم چون واقعا من زشت نیستم.کیوان همینکه حال منا که دید سر مامانش داد بیداد راه

 انداخت که تو غلط کردی به نسی بی احترامی کردی و از اینا که یهو وسط حرفاش گفت ازش معذرت

 خواهی کن که اگه نکنی از خونه میرم لازم بتشه دست خانومما میگیرم و از این شهر میرم یه جا که

 دستتم بهم نرسه باش زندگی میکنم

مامانش یهو شکه شد  یه کم به من نگاه کرد یه کم به کیوان و  دوتل قطره اشکم ریخت و به کیوان گفت

 حالا به این خانومت میوه تعارف کردی ناهار سفارش دادی که دعوتش کردی خونه یا نه و از من معذرت

خواهی کرد و گفت من ۱کم میوه بخورم میخواد با کیوان تنها صحبت کنه من نشستم تو پذیرایی و کیوان

 و مامانش رفتن تو اتاق کیوان این که مامالنش چی گفتا نمیدونم و همینطور نمیدونم کیوان چی گفت

 حدودا نیم ساعتی گذشتهبود که مامان کیوان اومد و ازم خواهش کرد که برم توی اتاق رفتم تو کیوانا

 دیدم که قند تو دلش پولکیه برعکس من که داشتم از ترس و بغض میمردم

مامانش اولین حرفی که زد گفت نسیم جون معذرت میخوام که بهت گفتم زشت اون لحظه واقعا عصبی

 بودم و دلم میخواست یه جوری اعصاب جفتتونا خورد کنم.منم با اینکه خیلی بهم برخورده بود گفتم

 مشکلی نیست خودم متوجه هستم.گفت اسمش سوسنه کیوان بچه اولشه و خیلی روش حساسه

 پرسید چی میخونی گفتم عمران دانشکده نیرو سرشا تکون داد و گفت خیلی خوبه منم یه لبخند

 مصنوعی زدم و حرفشا تایید کردم

خوب نسیم جون بابات چکارست گفتم مهندسه مامانت؟گفتم ناظمه....شروع کرد از بابای کیوان گفتن

 که من و بابای کیوان خیلی عاشق هم بودیم هنوزم هستیم و بابای کیوان خیلی مرده و این حرفا و ما تا

 ازدواج نکردیم هم آغوش نشدیم و دوستی معنیش هم آغوشی نیست و باید خیلی مراقب باشید

منم گفتم چشم

نالهار قیمه بود ماماتنش تعارف کرد و من با اسرار ۳ .۴ تا قاشق رخوردم و رفتم تو اتاق کیوان خیلی بغض

 داشتم تا کیوان ناهار میخورد یه دل زار زدم  همینجوری پشتم به در بود و داشتم گریه میکردم دیدم یهو

 یکی از پشت بغلم کرد سعی کردم اصلا نشون ندم گریما و آروم بر گشتم کیوان محکم گرفتم تو دلش و

 گفت نسی من عاشقتم خیلی دوست دارم اگه علاقه ای از تو هست جاشه که الان بگب چون من به

 مامنم گفتم نظر تورا نمیدونم بگو دوستم داری؟

چند دقیقه سکوت کردم

دوباره سوال پرسید نسی بگو توام دوستم داری همینجوری که آروم اروم اشکام میومد گفتم دارم و

 کیوان محکم تر فشارم داد و گفت پس تا آخرش پام واستا و من طبق معمول فقط لبخند زدم

کیوان لباس پوشید و منم همینطور و رفتیم بیرون پیاده و تو راه از بزرگ تا بچه کیوان هرکسیا میدید داد

 بیداد میکرد که میبینیش اینا این زنمه عشقمه خانوممه و همه واسمون آرزوی خوشبختی میکردن

جند روز گذشت

صبح هول و هوش ساعت ۹ و ۱۰ بود که گوشیم زنگ خورد

بله؟بفرمایید.......

سوسنم مامان کیوان

......................................................................

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم تیر 1390ساعت 20:44  توسط نسیم  | 

این دفعه ۵مه که دارم همینارا مینویسم و این بلگفای بیشرف سرم قر و فر میاد

بیخیال

تا اونجا گفتم که شمارشا داد و رفت نزدیکای ساعت ۹ بود دیگه اومدم خونه نیست خیلی درس خونده

بودم خسته شدم.اومدم خونه و فهمیدم که بابام نرفته گوشیما از تعمیرگاه بگیره و چون من اصلا اهل

تلفن زدن از تل خونه نیستم پس بیخیال زنگ زدن به کیوان شدم و رفتم تو تختم دراز کشیدم و یواش

یواش خوابم برد

صبح ساعت ۹بود پاشدم دوش گرفتم و لباس پوشیدم و کتاباما برداشتم که برم پارک اگه خدابخواهد ۱

کلمه درس بخونم رسیدم پارک و طبق روال نشستم رو صندلی رو به رو دکه و شروع کردم کتاب خوندن

۱ساعتی گذشت و منم غرق کتابم بودم که یهو احساس کردم قطع نخاع شدم از ....و عامل این درد

کسی نبود جز کیوان که با مشت کوبیده بود تو کمر من که چرا بهش نگفتم و اومدم و من دیگه از درد

گریه ام گرفته بود و اون فکر کرده بود خودما لوس کردم واسش

تا اینکه بلاخره فهمید من دارم از درد میمیرم با هم رفتیم درمانگاه و اونجا کلی پماد و دارو مالیدنا و

خوردم دادن تا من تونستم صاف راه برم هول و هوش ساعت ۹بود که دیگه کیوان تاکسی گرفت و من

اومدم خونه و از بس درس خونده بودم خسته!  تا شام خوردم و چایی و اینا شد ساعت ۱۲.۵ حدودا به

کیوان اس دادم من دارم میخوابم شب بخیر تا اس ام اسم دلیور شد دیدم زنگ زد و شروع کرد حرف زدن

 بدون توجه به اینکه من خوابم میاد ۱بند حرف میزد فکر کنم حول و هوش ۵ یا ۵.۵ بود که من دیگه وسط

صحبت کردنش خوابم برد و اونم کلی ناراحت شده بود

خلاصه که فرداش کلی لوس کردم خودما که از دلش دربیارم

چند روز به همین روال گذشت تا....

۱روز من با منیر دوستم و کیوان با اسی یار همیشگیش رفتیم بیرون اسی و منیر از هم خیلی

خوششون اومد و خیلی زود با هم به قول خودمون قاطی شدن و دیگه پارکا با اتاق خواب جا به جا گرفته

 بودن و تقریبا همه مردم زل زده بودن به این دوتا که اینجور تو دل هم لیق میرفتند

من کلا از این جلف بازیا تو جمع متنفرم واس همین خیلی عصبی بودم که کیوان حال منا که دید گفت

بریم خونه شون من ۱چشم غره بهش رفتم و دم گوشش گفتم مگه بت نگفتم تا مامانت ندونه من

خونتون نمیام گفت چرا اما میبینی که اینا چکار میکنن هر آن ممکنه یکی زنگ بزنه ۱۱۰بیان جمعمون

کنن و دیگه خر بیار و باقالا بار کن دیدیم در به در راست میگه  تاکسی گرفتیم و رفتیم مرداویج خونه کیوان

 اینا و ۱کم نشستیم و بعد به بهونه سینما بلاخره اینارا از اتاق کشیدیم بیرون

خلاصه که بلاخره شب شد و من راحت شدم و اومدم خونه و دیگه به کیوان گفتم هرگز با این دوتا قرار

 نذاریم از بس که من حرص خوردم

چند روز دیگه ام گذشت.....

۱شب کیوان زنگ زد و گفت به مامانم گفتم و فردا از صبح مستقیم بیا خونمون منم گفتم باشه .

صبح از خواب پا شدم لباس پوشیدم وخ خوشکل کردم و راه افتادم به سمت خونه کیوان اینا رسیدم  و

کلی خوش و بش کردیم و از اونجا که اون روز اسی اینا چمباتمه زده بودن تو اتاق کیوان من اصلا ندیده

 بودمش واس همین رفتیم اتاقشا ببینیم تو همین حال و هوا غرق بودیم که صدای کلید تو در انداختن اومد

 

کیوان گفت به گ....ا رفتیم مامانمه من یهو جا خوردم !گفتم مگه نگفتی بهش گفتی گفت دروغ گفتم که

 تو بیای اینجا و من کلی ناراحت شدم خلاصه که گفت مامانم اولین جا که بگرده اتاق منه تو برو اتاق

مامانم اینا تا من بپیچونمش من رفتم پشت در اتاق اما یادم رفت لباساما بردارم دیگه دیدم خیلی ۳شد

 اومدم بیرون که.........................................................

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم تیر 1390ساعت 19:48  توسط نسیم  | 

۳ ساعت نوشتم برق کوفتی رفت

من معذرت میخوام دوست جونام چندوقتی بود نبودم آخه نیست مبعث بود واس همین سرم خیلی شلوغ بود

راستی اسم آرایشگاهم که پرسیده بودید فعلا ۵تا اسم دادم حالا قراره یکیشا تائید کنند

خوب بریم سر اصل مطلب

من و کیوان ۱

غصه از اونجایی شروع شد که من دانشکده نیرو عمران میخوندم و از اونجا که من اصلا اهل قاطی شدن

 با همکلاسیای دانشگاهم نیستم واس همین واس امتحاناتم تنهایی میرفتم پارک ۳۳پل و درس

 میخوندم

یکی از همین روزا بود  که من از ورودی ۳۳ پل وارد شدم یهو چشمم افتاد به داییم و از اونجایی که داییم

 اون روز و اون ساعت باید سر کار میبود دنبالش راه افتادم که ببینم کجا میره و خلاصه مچشا بگیرم

همینجور که از این دهنه به اون دهنه میرفتیم تو یکی از دهنه ها کیوان و اسی دوستشا دیدم اما از

اونجایی که سخت درگیر کند و کاو بودم اصلا توجه نکردم و رفتم اوناهم راه افتادن تا اینکه رسیدیم اینور

پل و داییم رفت بر خیابون سوار ۱ ماشین شد و من گمش کردم خیلی خسته شده بودم و رفتم دمه دکه

 پارک که واس خودم ۱ آب میوه بخرم که اون دوتا هم اومدن کیوان ۲باری آمار داد و منم یابو آب دادم

 واسش که کن ندیدم

آبمیوما خریدم و رفتم نشستم رو صندلی رو به رو ساندویچ فروشی کیوان و اسیم اومدن نشستن پشت

 من تو چمنا کیوان شروع کرد به حرف زدن و منم هندستما در آوردم و شروع کردم به آهنگ گوش دادن و

کیوان کلی ضایع شد اما از رو نرفت و باز همونجا نشست

ظهر شد منم طبق معمول ناهار نبرده بودم با خودم پریدم ۱ ساندویچ خریدم و اومدم نشستم تو چمنا که

 بخورم دیدیم بله این دوتام اومدن چهارزانو زدن جفت من منم مرده بودم از خنده....

ناهارما که خوردم به بهونه چایی خریدن پاشدم از پیششون و رفتم چایی خریدم و شروع کردم قدم زدن

که یهو دیدم اون دوتام با دوتا چایی اومدن کنارم شروع کردیم قدم زدن منم خداییش ازشخوشم اومده بود

 آخه خیلی جذاب بود و خیلی خوشکل و خوشتیپ از اونایی که نمیشه ازش گذشت

چاییمون که تمومید کیوان شمارشا داد و گفت امتحان داره و باید بره

................................................................

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم تیر 1390ساعت 10:47  توسط نسیم  | 

یادمه خیلیاتون پرسیدین کیوان کیه یا منا چکار کرده که انقدر واسم سخته که یادم نمیره و همه جا یادمه

 حالا اگه میخاین بیشتر بدونین بگین تا بنویسم واستون چون واس خودم نوشتنش خیلی جالب نیست

 

آره یـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا نه؟

+ نوشته شده در  جمعه سوم تیر 1390ساعت 12:47  توسط نسیم  | 

سلام دوست جونیام لطف کنید بازم همه نظر بدید

۳روز پیش بعد از ۳سال اومدن به اسم آرایشگاه ایراد گرفتن گفتن باس عوضش کنم چون به لاتینه آخه

 بودش((اکسیزن))

حالا من اینجا ۱سری اسم واستون میزارم شما بگید کدومشون بهتره

هرکیم هر اسمئ خوشکل دیگه ای بلده اعلام کنه شاد میشم

۱.آتیلا.........معنبش میشه..........................پادشاه هونها

۲.آرتوش.......................................اسم یه آدم مهم ارمنیه معنیشم بلد نیستم

۳.پاتریس.....................اصیل

۴.رافائل......................................یکی از فرشتگان مقرب مذکور در عهد عتیق

۵.رامیز.....................................از نامهای دوره ساسانی

۶.سروپ.................................مست>خوشحال

۷.آراکس.................................ارس

۸.تاتیانا...............................تابان

۹.رامیلا....................................خدای بزرگ

۹.سیروان..............................قشنگ

۱۰.فریال...........................زیبا روی

۱۱.هاسمیک...............................گل یاسمن

۱۲.پانیذ.....................قند مکرر

۱۳.شادن........................شادی بخش

۱۴.شباشب.............................هنگام شب

دوست جونام خیلی مهمه یادتون نره ها اگه اسم خوشکل دیگه ام بلدید بگید

مرسی

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم خرداد 1390ساعت 13:23  توسط نسیم  | 

سلام

امروز با امین بودم خونش

و مثل سگ از امروزم ناراحتم و بشیمون

امروز زدم گوش امین فحشش دادم گریه کردنشا مسخره کردم و کلی ناراحتش کردم

بهش تهمت زدم

ناراحتم ناراحتم ناراحت

اگه بدونی چقدر گریه کرد و چقدر دلم میخواد بگیرمش دلم آرومش کنم و نکردم

غمگینم

شده بودم مثل یه اسب یه خر که بویی از احساس نبرده

یه بند داد زدم و زدم گوشش گریش انداختم اون بیچاره حتی یه فحشم بهم نداد

ناراحتم

+ نوشته شده در  شنبه هفتم خرداد 1390ساعت 21:54  توسط نسیم 

سلام

چندوقتی بود نبودم

واس چیشا نمیدونم اما همینا میدونم که اسم این وبلاگ هست((ما دو تایی)) حالا که من ۱نفر موندم واس چی بنویسم

ناشکر نیستم خل و دیوونه ام نیستم فقط خسته ام خیلی خیلی

خبر تازه اینکه جمعه شب بود خیلی دلم گرفته بود و داغون بودم با خواهرم شال و کلاه کردیم رفتیم بیرون و بعدشم بارک و خلاف معمول همیشه بدون ماشین اینجام که قربونش برم مهد اراضل و اوباشه

نزدیکا ساعت ده بود به سبید گفتم بیا بریم خونه دیگه الاناس که اینجا خلوت شه و ما خفت

راه افتادیم آروم آروم بیاده که بریم  همینجور ماشین بود که وامیستاد که به قولی بلندمون کنند.منم که اصلا حال و حوصله واسم نمونده که بخوام کسیا اوسگل کنم چه به دور دور و دوستبسر بازی

بگذریم از بارک که میخای خارج شی یه راه نسبتا باریک داره که یه طرفس این ور اونورشم راهروه بیاده هاست .باید این راها رد کنی یه تیکه حدودا ۲۰۰ـ۳۰۰متری خیلی خیابون تاریک و خلوته تا میخوره به میدون ورودی شهر

خلاصش که ما تو اون راه باریک خروجیه بودیم یه زانتیا و یه دو سه تا براید و خلاصه جماعت بیکار قطاری واس بلند کردنمون واستاده بودن منم مثل خانومای خوب سر به زیر میرفتم مسیرما

که این وسط یهو سوبرمن با دوستش ما را دیدن((امین))من مجددا اصلا روخودم نیوردم که تورا دیدم .چندبار رفت و اومد و به قول خودش مارا اسکرت کرد که ببینه مابقی دل میکنن .....

دید نه هرچی میره بیشتر میشن که کمتر نه دوستشا از ماشین بیاده کرد و رفت سر میدون واستاد  گفت نسی بیا برسونمت

اولش گفتم نمیرم اما هم خیلی خسته بودم هم راستش خیلی ترسیده بودم سوار شدم و هیچ حرفی نزدم

یه کم با خواهرم سر به سر هم گذاشتن و یه دوباریم خواست منا بخندونه که من که که کردم تو حالش

بعدم منا رسوند خونه

من تا رسیدم گوشیما خاموش کردم چراشا نمیدونم اما نخواستم ادامه این رابطه را

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم اردیبهشت 1390ساعت 21:55  توسط نسیم  | 

چقدر سخته یه عالمه حرف تو دلمه که تو نمیدونی و نمیخوای که بدونیشون.یه عالمه حرف و گریه.دلم داغون داغونه و هیچی تو این دنیا آرومم نمیکنه...دلم آرامش میخواد امین انقدر آروم باشم که هیچی نفهمم ..انقدر نفهمم که درد نکشم و انقدر درد نکشم تا راحت شم و انقدر راحت که با نبودنت با رفتارای بدت با تیکه هات و کنایه هات با تموم به بازیم گرفتنات و مسخره کردنات با تموم علاقه هایی که وجود نداشت تموم هم آغوشیای که عشق نداشت همه ی اشکایی که ریختم و تمومی نداشت بغضایی که کردم و لوس کن نداشت نازایی که کردم و نازکش نداشت کنار بیام... تو که گفتی دنیا همیشه یه جور نیت امین...چرا دنیای من همینجوریه همش ؟ چرا هیشکس نیست که حرفاما بفهمه؟که درداما حس کنه؟ بغض بغض بغض همین؟سهم یه آدم که به قول تو خوشکل خوشتیب خوش هیکله و همه آرزوشونه باهاش باشن از زندگیش اینه؟من همه را نمیخوام امین....چرا آرزوی تو نیستم!چرا تو از خدات نیست بت بخندم...از خدات نیست بیشم باشی از خدات نیست جلو همه دستما بگیری بگی نسیم دوست دخترمه.عشقمه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ چرا من وقتی میشنوم نامزدی حسینه باید بغض کنم که تو چرا منا قدر زنه حسین نمیخوای؟چرا همیشه باید به این فکر کنم که چی کم دارم؟ امین جای من هیچجای زندگیت نبود نه؟ چرا همیشه هیچی خوب نیست؟چرا من نمیخندم؟چرا من 21سالمه اما قدر 50 سال غصه دارم چرا تو نمیفهمی؟ چرا حرفات یادت نمیاد از آرزوهات بهم گفتی و من هیچجای آرزوت نبودم...تو حتی آرزوهاتم عوض شدن از آرزوهام نگفتم نخواستی که بگم که بت بگم آرزومه همه زندگیما بدم...تموم روزای عمرما زیاد یا کم بدم اما یه روز و فقط یه روز برگردم به 3.7.88 دوباره خوشی و خوشبختیا تو چشمات ببینم...دوست داشتنا ببینم...نیازا ببینم..دوست دارم وقتی بغلت میکنم مثل اون روزا باسه میبوسمت مثل اون روزا باشه....میخوام واسم گریه کنی...بکشیم دلت ببوسیم و ازم قول بگیری که همیشه باشم....هرجا و تو هر شرایطی من که هستم امین تو چرا نیستی؟ من که موندم امین تو چرا نموندی؟
+ نوشته شده در  سه شنبه ششم اردیبهشت 1390ساعت 12:4  توسط نسیم  | 

سلام دوست جونام

واس نبودنم شرمندتونم

اصلا حالم خوب نبود از همتون مرسی که بهم سر زدید و منا یادتون بود

........................................................................

وقتی یه آدم هیچجا جاش نبشه و تو دل هیشکی حتی ذره ای علاقه به خودش حس نکنه ترجیح میده فرار

کنه

که حداقل راحت شه از شر آدمایی که یه عمر فکر میکرده دوسش دارن و هر روزم میفهمه ندارن اما فایده

  نداره چون دل کندن بلد نیست بد بودن بلد نیست جدا بودن بلد نیستو دایم انگ خیانت بهش میچسبونن و

 اون هر روز داغون تر میشه چون اون حتی داد زدن و اعتراض کردنم بلد نیست

منم از این ادمام

من نسیم ب ....متولد ۱۳۶۸.۶.۲۶هنوز خوب و بد خودما نمیفهمم..هنوز نمیفهمم جواب های های و جواب

 هوی هوی

پس اولین چیزی که به سرم میزنه اینه که خودکشی کنم...۱.۲.۳تا خودکشی که هیچکدومشون تاثیری

 نداره...بعد میزنم به بیخیالی که نسیم خانوم حل میشه و باز حل نمیشه...نا امید از بیخیال شدنم میزنم به

 ایندر که بشم مثل خودش کم زنگ بزنم کم دلم تنگ شه نگم دوسش دارم پیشش نرم ...اینجاس که همه

 چی به بدترین نحو بد و بدتر میشه و انگ خیانت و هرزگی بت میچسبونن که چرا نیستی مثل قبل......ترجیح

 میدی خفه شی انگار نه انگار که هستی....اخر شب ۲دقیقه وقت توئه...که باید واستی بیاد خونه ببینی

 حالش خوبه؟حوصلتا داره؟اعصابش خورد نیست؟خوابش نمیاد؟انقدر اروم آروم گریه کنی که نفهمه...گرچه که

 بفهمه ام فرقی نمیکنه....۲دقیقه به زور تحملت کنه با صدتا خمیازه که بهت بفهمونه خوابم میاد...که تو بگی

 شبخیر بخواب و اون بدون توجه به اینکه اصلا چرا حرفتا قطع کردی بگه خوب بخوابی...

اینجاس که دیگه کفرت در میاد

دیروز واسم خاستگار اومد...و اون با کمال پررویی به خواهرم گفته به نسیم بگو درست تصمیم بگیر...و من

 نمیتونم درست تصمیم بگیرم

نمیتونم شب و روزما دل مردی باشم که هیچ حسی بهش ندارم.علاقه ای بهش ندارم..باردار شم از مردی که

 بود و نبودش مهم نیست نگران مردی باشم که قرار نبوده نگرانش شم

شما بودید چکار میکردید

+ نوشته شده در  شنبه بیستم فروردین 1390ساعت 11:44  توسط نسیم  | 

دارم نابود میشم

الان دارم گریه میکنم و مینویسم حتی نمیدونم چه مرگمه...دل زدم از همه کس

همه جا...از دنیا با همه بدیا و خوبیاش

کی میخواد تموم شه این بغض و گریه...کیه نوبت آرامش من آخه

خدایا...چی خواستم ازین دنیا ازت؟دستما نمیگیری هولم نده

ولم کن

میخوام واس خودم نفس بکشم...تنها که بودم غصه من فقط تنهاییم بود

الانم تنهام با یه عالمه فکر که تو سرمه از ۵ سال قبل

یه عالمه غصه که تو دلمه از اونی که به قصد کمک اومد و داغونم کرد

خودت شاهدی...شاهدی که من کم نذاشتم.۱ساله به هر سازی رقصیدم.

نشد.نمیشه...تو نمیذاری که بشه

هیچ وقت نمیتونم بگم چه مرگمه چی میخوام چرا یه کاریا میکنم

شدم یه آدم بدردنخور

نه خونواده نه دوست...حتی دیگه خودمم خودما نمیشناسم

تا خود ۱سال و نیم قبل جون کندم و رو باهام واستادم که کسی جرات نکنه بگه نسیم فلان

حالا همه از حماتقتم میگن از احمق بودنم که چرا بعد از اون عوضی یه همچین رابطه ایا باز شروع کردم

خستم خدا

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم اسفند 1389ساعت 21:1  توسط نسیم  |